چگونه «میان‌ستاره‌ای» نولان، نسبیت عام را به شخصیت شرور داستان تبدیل کرد؟
کد خبر : ۹۴۵۹۰۶
|
تاریخ : ۱۴۰۵/۰۵/۰۱
-
زمان : ۲۲:۳۱
|
دسته بندی: اخبار فناوری

چگونه «میان‌ستاره‌ای» نولان، نسبیت عام را به شخصیت شرور داستان تبدیل کرد؟

درفیلم میان‌ستاره‌ای، برخلاف بیشتر فیلم‌های علمی-تخیلی، آنتاگونیست اصلی موجود فضایی یا ابرشرور نیست، بلکه خودِ زمان و نظریه‌ نسبیت عام اینشتین است.

هشدار اسپویل: این مقاله بخش‌هایی از داستان فیلم میان‌ستاره‌ای را لو می‌دهد. لطفاً مراقب باشید!

خلاصه مقاله:

در سال ۲۰۱۴، هر کدام از فیلم‌های بزرگ و پرفروش سینما، یک شخصیت شرور داشتند که قهرمان داستان باید با او می‌جنگید. در فیلم «تبدیل‌شوندگان: عصر انقراض»، شرور اصلی رباتی فضایی به نام مگاترون بود که دوباره زنده شده بود. در فیلم «کاپیتان آمریکا: سرباز زمستان»، دشمن اصلی سازمانی مخفی به نام هیدرا بود که به بالاترین مقام‌های دولت آمریکا نفوذ کرده بود. در فیلم جدید مرد عنکبوتی، شرور موجودی الکتریکی به نام الکترو بود و در فیلم مالفیسنت، یک جن زنِ قدرتمند به نام مالفیسنت، تهدید اصلی برای زیبای خفته محسوب می‌شد.

اما کریستوفر نولان هیچ‌وقت هم‌رنگ جمعیت هالیوود نمی‌شود. در فیلم فضایی «میان‌ستاره‌ای» (اینتراستلار)، دشمن اصلی، خودِ زمان یا به عبارت دقیق‌تر، نظریه نسبیت عام اینشتین بود.

کریستوفر نولان که فیلم جدیدش «ادیسه» هم‌اکنون روی پرده‌ی سینماهاست، همواره به مفهوم زمان و ادراک انسانی از آن وسواس داشته است و زیاد درمورد آن فکر می‌کند. نولان در فیلم‌هایش مدام با زمان بازی می‌کند. مثلاً در فیلم «یادگاری» (ممنتو)، داستان را به صورت وارونه روایت کرد و در فیلم «تنت» نشان داد که چطور می‌توان زمان را به عقب برگرداند.

نولان معمولاً داستان‌های ساده و خطی را کنار می‌گذارد و ترجیح می‌دهد روایت‌های پیچیده و غیرمنتظره بسازد. حتی در فیلم جنگی «دانکرک»، سه خط داستانی مختلف را با سه سرعت متفاوت پیش برد. به عبارت ساده‌تر، نولان کارگردانی است که همیشه دوست دارد زمان را به چالش بکشد، پس نباید از او انتظار داستان‌گویی معمولی داشت!

در میان‌ستاره‌ای، زمان به بی‌رحم‌ترین شکل ممکن ظاهر می‌شود. قوانین فیزیک که معمولاً خنثی هستند، در این فیلم به ابزاری تبدیل می‌شوند برای شکستن قلب تماشاگر.

جالب است بدانید که میان‌ستاره‌ای تقریباً یک بار قرار بود توسط کارگردان دیگری ساخته شود. ابتدا، استیون اسپیلبرگ، کارگردان مشهور هالیوود، قرار بود این فیلم را بسازد. ایده‌ی اولیه از آنِ کیپ تورن، فیزیکدانی بود که آن را با تهیه‌کننده‌ای به نام لیندا اوست مطرح کرده بود.

اسپیلبرگ هم یک سال کامل را صرف پیش‌برد پروژه با آنها کرد و حتی برادر کوچکتر کریستوفر نولان، یعنی جاناتان نولان (که نویسنده‌ی فیلم‌های شوالیه‌ی تاریکی و سریال دنیای غرب است) را برای نوشتن فیلم‌نامه استخدام کرد. اما در نهایت، اسپیلبرگ از ساخت فیلم انصراف داد و بعداً نوبت به کریستوفر نولان رسید تا این پروژه را به سرانجام برساند.

بااین‌حال، اسپیلبرگ در نهایت از ساخت فیلم منصرف شد. او خودش در گفت‌وگو با مجله‌ی «امپایر» توضیح داد که به دلایل نامعلومی، این پروژه با او ارتباط برقرار نکرده و نتوانسته به آن علاقه‌مند شود. اما در همین حین، جاناتان نولان می‌دانست چه کسی می‌تواند جایگزین مناسبی باشد. او به اسپیلبرگ گفته بود که اگر روزی تصمیم به کناره‌گیری بگیرد، برادرش کریس، مشتاق ساخت این فیلم است و حتی قبلاً هم در این باره به جونا فشار آورده بود.

به محض اینکه اسپیلبرگ پروژه را رها کرد، کریستوفر نولان بلافاصله کار روی فیلم را شروع کرد. اسپیلبرگ خودش بعداً اعتراف کرد که میان‌ستاره‌ای در دستان نولان، فیلمی بسیار بهتر از چیزی بود که او می‌توانست بسازد.

در داستان اینتراستلار، در آینده‌ای نزدیک بشر عملاً وقتش تمام شده است. اکوسیستم زمین درحال فروپاشی است، طوفان‌های گرد و غبار محصولات کشاورزی را نابود می‌کنند و سلامت بازماندگان را به خطر انداخته‌اند.

نولان برای تقویت حس فوریت و بحران در فیلم، از تصاویر مصاحبه‌های واقعی با بازماندگان «کاسه‌ی گرد و غبار» استفاده کرده است. این بلای طبیعی که در دهه‌ی ۱۹۳۰ میلادی رخ داد، خسارات گسترده‌ای به کشاورزی و سلامت ساکنان آمریکا وارد کرد.

با وجود فروپاشی زمین، گروهی از دانشمندان و مهندسان ناسا که اکنون به صورت مخفیانه فعالیت می‌کنند، هنوز دست از تلاش برنداشته‌اند. آن‌ها موفق به کشف کرم‌چاله‌ای پایدار در نزدیکی سیاره زحل شده‌اند که امکان سفر به کهکشانی دیگر را فراهم می‌کند. کاوشگرهایی که به آن سوی کرم‌چاله فرستاده شده‌اند، وجود سیاراتی را تأیید کرده‌اند که ممکن است شرایط مناسبی برای سکونت انسان داشته باشند. این کشف، آخرین امید برای نجات بشریت به شمار می‌رود.

در ادامه، جوزف کوپر (با بازی متیو مک‌کانهی)، که روزگاری خلبان بوده و اکنون به کشاورزی روی آورده، به طور اتفاقی به پایگاه مخفی ناسا برخورد می‌کند (دلیل این اتفاق بعداً در فیلم آشکار می‌شود). او به دلیل تجربیاتش به عنوان خلبان، برای انجام مأموریتی حیاتی استخدام می‌شود: سفر به آن سوی کرم‌چاله و بررسی سیاراتی که کاوشگرها پیشتر شناسایی کرده‌اند. اما این مأموریت، هزینه‌ای بزرگ برای کوپر دارد؛ او ناچار است فرزندان خود را ترک کند و این جدایی، یکی از محورهای اصلی احساسی فیلم را شکل می‌دهد.

در این نقطه از داستان، نظریه نسبیت به یکی از بی‌رحم‌ترین دشمنان تاریخ سینما تبدیل می‌شود. نخستین مقصد خدمه‌ی سفینه‌ی «اندورنس»، سیاره‌ای به نام «میلر» است که دور سیاه‌چاله عظیمی به نام «گارگانتوا» می‌چرخد. شدت گرانش این سیاه‌چاله به حدی است که هر شیء یا شخصی در مجاورت آن، پدیده‌ی اتساع زمان را به شدت تجربه می‌کند؛ به این معنا که گذر زمان برایش به شدت کند می‌شود.

هر یک ساعت سپری‌شده روی سطح سیاره‌ی میلر، معادل هفت سال بر روی زمین است. به همین دلیل، آملیا برند پیش از فرود بر این سیاره هشدار می‌دهد که باید به زمان همچون یک منبع حیاتی مانند اکسیژن و غذا نگاه کرد.

با‌این‌حال، مطابق با کلیشه‌های مرسوم سینمایی، مأموریت با مشکلات غیرمنتظره‌ای روبه‌رو می‌شود و زمانی که کوپر و برند موفق به فرار از چنگال گرانش گارگانتوا می‌شوند، درمی‌یابند که روی زمین دهه‌ها گذشته است.

در یکی از تأثیرگذارترین صحنه‌های فیلم، کوپر پیام‌های ویدئویی انباشته‌شده از پسرش تام را تماشا می‌کند که خلاصه‌ای از بیش از ۲۰ سال زندگی او را روایت می‌کند. کوپر در عرض چند دقیقه با خبر تولد و سپس مرگ نوه‌ی خود و همچنین درگذشت پدرزنش مواجه می‌شود. در پایان این پیام‌ها، دخترش مورفی که از جدایی پدر به شدت آسیب دیده، برای نخستین بار پس از سال‌ها، پیامی ارسال می‌کند. علت این تماس این است که او اکنون به سنی رسیده که پدرش در زمان ترک او داشته؛ گویی دوران کودکی‌اش در چشم‌برهم‌زدن ناپدید شده است.

میان‌ستاره‌ای به روشنی ثابت می‌کند که فیلم‌های کریستوفر نولان، برخلاف تصور برخی، آثاری خشک و عاری از احساسات نیستند. در این فیلم، قوانین نسبیت برای پیوندهای خانوادگی کوچک‌ترین رحمی قائل نمی‌شوند و متیو مک‌کانهی، جسیکا چستین و آن هتوی با ایفای نقش‌هایی تأثیرگذار، واکنش‌های انسانی به این موقعیت‌های دشوار را به تصویر می‌کشند. در واقع، میان‌ستاره‌ای روایتگر داستانی عمیقاً انسانی است که بر بستر مفاهیم پیچیده‌ی علمی و ابعاد فرازمینی شکل گرفته است.

فراتر از تأثیرات مخرب اتساع زمان بر زندگی شخصیت‌ها، آن‌ها باید با این حقیقت تلخ نیز کنار بیایند که کل مأموریت بر پایه‌ی فریب و دروغ بنا شده است. دکتر برند، رئیس ناسا، با طرح این ادعا که معادله‌ی گرانش قابل‌حل است، به بشریت امیدهای واهی داده بود.

دکتر برند، رئیس ناسا، به همه گفته بود که دو برنامه برای نجات بشریت وجود دارد: «طرح الف» که قرار بود راهی برای انتقال همه‌ی انسان‌ها به سیاره‌ی جدید پیدا کند، و «طرح ب» که راه‌حلی اضطراری بود و شامل فرستادن جنین‌های منجمد به سیاره‌ی جدید می‌شد تا نسل بشر از طریق لقاح مصنوعی ادامه پیدا کند، حتی اگر خودِ فضانوردان و انسان‌های روی زمین نتوانند نجات پیدا کنند.

اما در پایان فیلم، وقتی دکتر برند در بستر مرگ است، اعتراف می‌کند که «طرح الف» هرگز شدنی نبوده و او از همان ابتدا می‌دانسته معادله‌ی گرانش قابل‌حل نیست. در واقع، تنها برنامه‌ای که وجود داشت، همان «طرح ب» بود؛ یعنی فرستادن جنین‌ها و رها کردن انسان‌های روی زمین برای نابودی. این اعتراف، ضربه‌ی نهایی را به شخصیت‌ها و مخاطب وارد می‌کند؛ چون تمام امیدها و فداکاری‌های آن‌ها بر پایه‌ی یک دروغ بزرگ بنا شده بود.

نولان برای ارائه‌ی تصویری علمی و معقول از این مفاهیم، از هیچ کوششی دریغ نکرد. او با دقت و وسواس تمام با کیپ تورن، فیزیکدان نظری، مشورت کرد تا شرایطی را طراحی کند که در آن اثرات اتساع زمان به اوج خود برسد. از سوی دیگر، تیم جلوه‌های بصری برنده‌ی اسکار فیلم (D-Neg) فراتر از یک وظیفه‌ی معمولی عمل کردند و مدل‌سازی دیسک برافزایشی (قرص مواد در حال چرخش به دور سیاه‌چاله) در اطراف گارگانتوا را چنان دقیق و علمی انجام دادند که نتایج کارشان در قالب یک مقاله‌ی علمی معتبر به چاپ رسید.

در بخش‌های پایانی فیلم، نولان مفاهیم علمی پیچیده‌تری را به کار می‌گیرد، از جمله تسراکت (که فضایی چهاربعدی را به تصویر می‌کشد) و موجودات فرابشری با ابعاد پنج‌گانه. در این چارچوب، کوپر موفق می‌شود از طریق گرانش با مورفی در زمان‌های مختلف ارتباط برقرار کند و در این میان، فاش می‌شود که شبحی که سال‌ها پیش او را به پایگاه ناسا هدایت کرده بود، در واقع خودِ کوپر در زمان آینده است. با این حال، به نظر نمی‌رسد این مفاهیم علمی دشوار، دلیل اصلی ماندگاری و محبوبیت میان‌ستاره‌ای در طول یک دهه باشد؛ فیلمی که در زمان اکران با واکنش‌های متفاوتی از سوی منتقدان روبه‌رو شد.

نولان در کتاب «تغییرات نولان» اشاره کرده است: «کسانی که اجازه می‌دهند فیلم بدون تحلیل و سخت‌گیری بیش از حد بر آن‌ها تأثیر بگذارد، بیشترین لذت را از آن می‌برند.» این سخن شاید درست باشد. اگرچه ممکن است برخی مخاطبان با این مفهوم که عشق نیرویی قابل‌اندازه‌گیری و فراتر از مرزهای جهان است، موافق نباشند، نمی‌توان از نبوغ میان‌ستاره‌ای در به‌کارگیری فیزیک پیشرفته برای کاوش در شرایط انسانی و احساسات بنیادین غافل شد.

راز ماندگاری میان‌ستاره‌ای در همین نکته نهفته است: شاید هیچ‌یک از ما به لبه‌ی سیاه‌چاله‌ای قدم نگذاریم، اما همه‌ی ما، در عمق وجود، طعم تلخ کم‌داشتن وقت را چشیده‌ایم. همه‌ی ما، در خلوتِ شب، آرزو کرده‌ایم که کاش می‌شد یک بار دیگر، یک نفس بیشتر، در کنار کسانی باشیم که دوستشان داریم.

خانواده ما

تبلیغات


اشتراک گذاری

دیدگاه‌ها


ارسال دیدگاه